معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

635

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

گفت : اينجا كسى هست يوسف صدّيق نام ؟ گفت : آرى پيغمبر خداوند تعالى است و بصدّيق مسمّى است . ابن يامين بگريه درآمد . افرائيم گفت : چرا مىگريى ؟ گفت : برادر مفقود الاثر من نيز مسمّى بيوسف صدّيق بود و كيفيّت واقعه به افرائيم مبيّن گردانيد . افرائيم گفت : غم مخور كه من فرزند اويم . بنيامين از جاى برجست و او را در كنار گرفت و سر و پيشانى وى ببوسيد و گفت و اللّه كه راست مىگوئى و از تو بوى برادر خود مىشنوم ، پس گفت اكنون والد تو كجاست ؟ گفت : همانست كه حالى با تو نشسته بود و با يكديگر تكلّم مىنموديد . گفت : آن عزيز مصر بود ؟ گفت : پدر من هم اوست . گفت : اكنون مرا پيش او بر . گفت : اول بروم و دستورى خواهم ، پيش پدر آمد و گفت : اى پدر سرّت با بنيامين آشكارا كردم ، اكنون مر او را تمنّاى ديدار تست ، يوسف دستورى داده ، افرائيم بيامد و گفت : اى عم برخيز و ديده رمد ديده را به مشاهدهء جمال مطلوب روش گردان ، چون بنيامين در خلوت خاصّ بر يوسف درآمد ، يوسف برخواست و برقع از جمال خويش برانداخت و بنيامين را در كنار گرفت و گفت : « إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ » چون بنيامين در جبين يوسف تأمّل نمود و به تحقيقش بشناخت ، نعرهء زد بىهوش بيفتاد ، چون به هوش بازآمد يوسف را ديد سر وى در كنار گرفته و گلاب و كافور بر سر و روى وى مىافشاند و ديگرباره خواست كه از كمال فرح و نشاط مفرط نعره زند . يوسف فرمود : وقت بىطاقتى نيست ،